این داستان، در ادامه یکی از نوشته های همین وبلاگ در 1مهرماه 88 هست، که دخترک 7خزان در انتظار رسیدن مسافرش در پاییز بود و داستان واقعی دختریه که ...
------------------------------------------
دختری هست متولد فصل رنگ ها، دختری از فصل غروب عاشقان، زاده ی یک شب پاییزی، جنس تنش از خاک باران خورده ی پاییز، پدرش خاک و مادرش باران، عاشق پاییز و صدای خش خش برگ های پاییزی ...
7خزان گذشت اما دخترک در آخرین روزهای پاییز هفتمین خزان هم، امیدوارانه پشت پنجره به انتظار بود ...
در آخرین روز پادشاه فصل های هفتمین خزان، به ناگاه صدایی شنید ...
به داخل حیاط دوید ...
باورکردنی نبود ...

صدا، صدای قطره های ریز و درشت باران پاییزی بود اما در میان صداهای آشنای باران که 7خزان جز آنها، صدایی نشنیده بود، صدای آرام کسی را میشنید که با شنیدن هر نفسش، قلبش بالا و پایین میرفت ...
دخترک با قطره ها یکی شد ...
به داخل ابر بارانی که مال خودش بود رفت ...
میگفت قطره های باران منتظرمن ...
اما خودش نبود ...
با هر قطره باران، مسافرش نزدیک تر و با برخورد هر قطره به زمین، مسافرش دورتر میشد ...
اما دیگر بریده بود و توان حرف زدن نداشت ...
به روی بلندترین نقطه باریدن قطره های طلایی قرار گرفت و دستانش را باز و با خدای خود زمزمه کرد و گفت:
مرا در پاییز پیاده کرده اند، به ایستگاه می روم، دوباره پاییز است باید سوار شوم ...
مسافرش در نیمه راه و او همچنان منتظر بود ...
آری، پاییز بود ...

با گذر لحظه ها، رد پاییز، فصل هزاررنگ ناپدید میشد ...
باز هم پاییز، قلب او را به یغما برد ...
باز هم پاییز آمد و رفت اما باز هم همراهی در کنارش نبود ...
شاید حتی همراهی برای قدم زدن در میان برگ های بیجان ...
اما دخترک پاییزی، هنوز ترانه قدم های عاشقانه را به خاطر دارد ...
قدم هایی به وسعت دو قلب عاشق، قدم هایی به همنوازی همه درختان و شاید قدم هایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی ...
آری زمان صبر نمی کند، اما پاییز نیز به تک قدم های دخترک بوسه می زد و خود را برای آمدن خزان هشتم آماده میکرد ...

به یاد دارم شب هایی را که تا سحر
در خیابان های این شهر پاییزی
در زیر بغض ابرهایت گام بر میداشتم
و خاظرات شیرین درد را با تو تکرار می کردم
و سحرگاه، رفتگر
خاطرات را جارو می کرد و به جوی می سپارد ...
به یاد دارم غرش آسمانت را
در هنگام آشتی دو ابر ...
پاییز ای کاش می دانستم
به کجا خواهی رفت تا نامه ای برایت می نوشتم ...
پاییز آن شب یادت هست ؟
یادت هست با هم باریدیم ؟
یادت هست تو بر من فریاد زدی و من ...
فقط می باریدم ...
پاییز ... تو رقتی
ولی من به پاس آن شب
هنوز می بارم ...
پاییز ... بهانه شب های دلتنگی
پاییز ... پر احساس ترین معشوقه
پاییز ... آغوش دلهای عاشق
خدا نگهدار ...